وی بی پارس

  • نویسنده : admin
  • بازدید : [] مشاهده
  • دسته بندی : دسته: وی بی


این ماجرا واقعی نیست اما عین واقعیت است

ما یک همسایه‌ای داریم که هرشب جمعه برای پسرش به تمام ساختمان خیرات می‌دهد و از آن‌ها می‌خواهد برای پسر مرحومش که ۲۱سال پیش از پشت‌بام همین خانه به پایین افتاده است…

ما یک همسایه‌ای داریم که هرشب جمعه برای پسرش به تمام ساختمان خیرات می‌دهد و از آن‌ها می‌خواهد برای پسر مرحومش که ۲۱سال پیش از پشت‌بام همین خانه به پایین افتاده است، فاتحه بخوانند. این همسایه‌ی ما زن میانسالی است که در این ساختمان دو واحد دارد؛ یکی واحدی که خودش در آن زندگی می‌کند و دیگری واحدی که همسایه‌ی دیوار به دیوار ما در آن زندگی می‌کند. او از همسایه‌ی ما ماهانه نصف کرایه‌ای را می‌گیرد که صاحبخانه‌ی ما آخر هر ماه از ما می‌گیرد. صاحبخانه‌ی ما اول هر برج پاشنه‌ی خانه را از جا می‌کند اما همسایه‌ی ما همان اجاره‌ی نصفه و نیمه‌اش را هروقت که داشت می‌پردازد، چون او از همان ۲۱سال پیش که پسر چهار ساله‌ی همسایه‌ی ما از پشت‌بام افتاده است در این خانه زندگی می‌كنند. این‌طور که همسایه‌ی ما تعریف می‌کند؛ مادر بچه‌ی چهارساله‌اش را با منقل روشن روی پشت‌بام رها می‌کند. زغال‌ها الو می‌گیرد و باد می‌وزد. بچه ترسش می‌گیرد عقب عقب می‌رود و… شوهر زن هیچ‌وقت او را نمی‌بخشد. به سال نکشیده ول می‌کند و می‌رود، زن می‌ماند همسایه‌ی ما. حالا زن به هر قیمتی مستاجرش را نگه داشته، چون او تنها کسی است که حرفش را می‌فهمد. تنها کسی که وقتی زن از مرگ ۲۱سال پیش فرزندش حرف می‌زند، می‌فهمد که زن دقیقا چه می‌گوید. همسایه‌ی ما در تمام پنجشنبه‌هایی که من در این خانه زندگی کرده‌ام، غذایی را به در خانه ما آورده است و از من خواسته برای پسرش فاتحه بخوانم. یک مرتبه به او گفتم؛ حاج‌خانم بچه‌ی چهارساله که خدا آمرزی نمی‌خواهد، خودش آمرزیده است و این حرف او را در خودش فرو برد. شنیدم که زیر لب در جواب من نجوا کرد؛ پسر من حالا ۲۵ سالشه و فهمیدم که این پسر هنوز برای او زنده است. شاید او همسایه‌ی ما را نگه داشته چون با تمام وجود باور می‌کند که پسرش هنوز زنده است، فقط دیگر این‌جا نیست. او در این هفته تمام غذاهای دنیا را به عنوان خیرات یا نذری آورده است. خورش آلو اسفناج، آش دوغ، کله گنجشکی و حتی کرم کارامل. یکی از تفریحات کوچک من در زندگی این است که حدس بزنم همسایه‌ام این هفته چه غذایی را برای پسر بیست و پنج ساله‌اش خیرات می‌کند. هفته‌هایی که غذای نذری‌اش عجیب‌وغریب است می‌گوید پسرش این غذا را خیلی دوست دارد. اولین بار این جمله را وقتی گفت که ماکارونی را به عنوان نذری آورده بود. این‌که بچه‌ی چهار ساله زیادی ماکارونی دوست داشته باشد، زیاد عجیب نیست اصلا ماکارونی غذای مورد علاقه‌ی تمام بچه‌هاست. حتی هفته‌ای که دو رنگ ژله آورد که یک رنگش آبی بود هم این را فهمیدم چون منطقی است که بچه‌ها عاشق ژله باشند، فقط مسئله این‌جاست که اطمینان دارم ۲۱سال پیش ژله‌ی آبی وجود نداشت مگر چند سال است که ما فهمیده‌ایم میوه‌ای به نام بلوبری وجود دارد؟ اما آن‌جایی متوجه مسئله شدم که همسایه‌مان سهم من از غذای نذری هیئت بغل را آورد و با تعجب گفت غذایشان کباب کوبیده است. گفتم کوبیده که تعجب ندارد، گفت جز قیمه و قرمه نذری دیگری ندیده است. غذا را آوردم داخل خانه و به خودم گفتم مگر خانم همسایه از نذری‌های عجیب و غریبش برای او نمی‌برد که او از دیدن کوبیده‌ی نذری تعجب کرده است؟ او که تنها کسی بود که از روز مرگ پسر همسایه تا همین حالا با او مانده بود. اگر در ارتباط با این مرگ، نذری باشد و خیراتی، قبل از همه باید به دست او برسد. پنجشنبه‌ی بعدش گوش خواباندم پشت در، خانم همسایه از خانه‌شان آمد تا پشت خانه‌ی ما سهم خیرات من را داد و رفت. جلوی هیچ خانه‌ی دیگری نرفت فقط برای من نذری آورد؛ میرزاقاسمی با سیر فراوان. گفت نمی‌داند که پسرش این غذا را دوست دارد یا نه. چند روز بعد که او را در راه‌پله دیدم گفتم که غذایش عالی بود من عاشق میرزاقاسمی هستم. چند هفته از این ماجرا گذشت. روزی خانم همسایه دوباره برای من میرزاقاسمی آورد، وقتی ظرف یک‌بار مصرف غذا را از داخل سینی برمی‌داشتم او گفت که پسرش عاشق این غذاست و من فهمیدم که برای او من همان پسر بیست و پنج ساله‌ای هستم که در جای دیگری زندگی می‌کند…


چاپ